دلم میخواهد چند روز ننویسم ...
چند روز خاموش باشم اصلا ...
بعد که افکارم خود به خود منظم شد دوباره دکمه ی روشن را بزنم ...
وقتی که دیگر هی تو ی حرفای بقیه _که همه با تجربه هستند_ به تناقض نرسم ...
هی با افکار خودم در گیر نشوم ...
هی فکر نکنم چقدر درست فکر می کنم چقدر نه ...
همه ی معادلات ذهنم یکهو ریخت به هم ...
یکهو حس کردم چقــــدر ساده ام ... چقدر رویایی می اندیشم ...
چقدر معنی واقعی زندگی با آنچه که فکر می کردم تفاوت دارد ...
و اینکه شاید باید فکر کنم زندگی سخت تر از این حرف هاست !
و بعد شک کنم که نه ... من ساده نیستم ... این ها افکار قشنگ من است ...
نباید بگذارم چیز های ناخوشایند خرابش کند ...
ترس احمق بودن اما ...از درون مرا می خورد ....
یک قدم عقب می روم ... یک قدم جلو ...
دل می بندم ... دل می کنم ...
نه ...
خاموش می کنم
هر چه فکر کردم بس است ...
مغزم نیاز دارد ... نفس بکشد !
:: موضوعات مرتبط:
شخصی